آمار مطالب

کل مطالب : 167
کل نظرات : 2

آمار کاربران

افراد آنلاین : 0
تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین


آمار بازدید

بازدید امروز : 8
باردید دیروز : 0
بازدید هفته : 41
بازدید ماه : 107
بازدید سال : 107
بازدید کلی : 107
نویسنده : خانم برومند
تاریخ : سه‌شنبه 30 خرداد 1402
نظرات 0

کلوی توی مسیر مدرسه تا خانه هر روز، روی نیمکت، مرد بی‌ خانمانی را می ‌بیند که حسابی بوی بد می‌ دهد. مردی که همه او را «آقای بوگندو» صدا می‌ زنند. کلوی که نه مدرسه را دوست دارد و نه خانه را، کم‌ کم با «آقای بوگندو» دوست می‌ شود. دیدارهای یواشکی و درددل‌های کلوی و «آقای بوگندو» ادامه پیدا می‌ کند تا روزی که اهالی تصمیم می‌ گیرند پیرمرد را از شهر بیرون کنند. برای همین هم کلوی یواشکی او را می ‌برد توی انباری خانه شان. فکرش را بکنید یک آدم بوگندو توی انباری خانه‌ ی آدم چه فاجعه ‌ای که به بار نمی ‌آورد! مگر می ‌شود این راز را مخفی کرد؟ از طرفی، انگار «آقای بوگندو» هم رازی دارد که نمی‌ تواند آن را به کسی بگوید. شاید وقتش شده که بینی‌ مان را بگیریم و خواندن این کتاب بوگندو را شروع کنیم!

 


تعداد بازدید از این مطلب: 166
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


به وبلاگ من خوش آمدید منتظر نظرات سازنده شما عزیزان هستم حضورتان مایه افتخار وشادمانی است


عضو شوید



فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران